|
هنوز تمام پنجره ها را به نام تو باز می کنم هنوز باران را تلنگر انگشت های تو می دانم بر ذهن مه گرفته ام هنوز خش خش برگ ها را به پای قدم های تو می نویسم ! هنوز باد که خودش را به در می کوبد از جا می پرم : آمدم ! آمدم ! و تمام درها ، به هوای تو باز می شوند !
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
قصه آدم، قصه يك دل است و يك نردبان.
قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا خدا. قصه آدم، قصه هزار راه است و يك نشاني.قصه جستوجو. قصه از هر كجا تا او. قصه آدم، قصه پيله است و پروانه، قصه تنيدن و پاره كردن. قصه به درآمدن، قصه پرواز. . . من اما هنوز اول قصهام؛ قصه همان دلي كه روي اولين پله مانده
است، دلي كه از بالا بلندي واهمه دارد، از افتادن
مواظبي كه نيافتد؟
باد وزيد و نشانيات را بُرد.
با يك چراغ و يك ستاره قطبي؟
يادمندادهاست. به من ميگويي پيلهام را چطوري ببافم؟
پروانگي را يادم ميدهي؟
قصه... + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط بهار |
همیشه می گریختـم ! به میان سکوت و هزارتوی تنهاییم ، و میان کلمات تکراری و قدیمی ... از زمین و زمان می گریختم ، و به درون خود سفر می کردم و دورمی شـدم ... *** اما این بارپیش از آنکه بگریزم ، تو چون نسیمی معطربر سرنوشت من وزیدی ... و این بار می دانم : که نمی توانم جای دوری بگریزم ! چـشـمـه مسمــوم وقـت سبز درخت را می گیرد ... جـنگـل از تـنـفس سنگیـن تـبـر بی صدا می مـیـرد ... باران اما ، هنوز می بـارد کـویـر هم زنـده خواهـد شـد اگر آن نـاگـهـان ، در ما سـبـز شـود ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط بهار |
|